تبليغاتX
نیروانا
 

دیگه خسته شدم و یه جورایی خجالت زده از اینکه هر وقت شروع به نوشتن می کنم بی درنگ و شاید ناخود آگاه در مورد تو می نویسم و یا خودم. خسته شدم از اینکه هر چهره ای من رو به یاد تو می اندازه و همه چیز در اطراف من دچار مفاهیم فردی شده .

چه بلایی سر من اومده؟پس اون جامعه اون مردمی که براشون شعار می دادم و حنجره پاره می کردم  کجان؟  ببینم مگه نمی گن دوست داشتن از خود بیگانگی؟پس چرا من روز به روز بیشتر در خودم فرو میرم؟ تنها دردم شده تو و تنها دغدغه ام دعا کردن برای تو؟

نمی دونی چقدر دلم می خواد دوباره همون مینا  باشم. به قول هدی خود خودم! خسته ام از این شعر ها و داستان های عاشقانه .هر چند برای زندگی چه بهانه های بی نظیری هستند!

می دونم به من می خندی .می دونم راه فراری نیست اما

"همه لرزش دست و دلم از آن بور

که عشق پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد

ای عشق ای عشق

چهره ابی ات پیدا نیست "

 

کمکم کن. می خوام دوباره خودم باشم. حتی به قیمت گم کردن تو نازنینم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

با خیال تو می توان

به روی دنیا قاه قاه خندید!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

 ...

می دانم روزی

وحی به زیر این سقف های شکسته هم می آید

و شعر ها باز جوانه می زنند

هراس مکن نازنینم

برای فردا هنوز کمی نان بیات

                                        زندگی

داریم

...

خسته ام

برایم شعری بخوان

با صدایت

                حجم قفس بیشتر می شود!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

 

خداوندا.مرا وسیله صلح خویش قرار ده.

 

آنجا که کین است.بادا که عشق آورم.

آنجا که تقصیر است. بادا که بخشایش آورم.

آنجا که تفرقه است. بادا که  یگانگی آورم.

آنجا که خطا است.بادا که راستی آورم.

آنجا که شک است.بادا که ایمان آورم.

آنجا که نومیدی است. بادا که امید آورم.

آنجا که ظلمات است. بادا که نور آورم.

آنجا که غمناکی است. بادا که شادمانی آورم.

 

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن.

در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن.

در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

 

چه با دادن است که می گیریم.

با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم.

با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم

با مردن است که به زندگی بر انگیخته می شویم.

  

      *متن زیبا و معروف نیایش برای صلح. تا پیش از ۱۹۱۳ نا شناخته بود. این متن پشت یکی از شمایل های فرانچسکوی قدیس نگاشته شده بود. اما انتساب این نیایش به او در ۱۹۳۶ تایید گردید و پس از آن که متن آن در ۱۹۴۵ از تریبون سازمان ملل در سانفرانسیسکو خوانده شد انتشار جهانی یافت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

 

دیشب یاد حرف تو افتادم. می گفتی "همه آدم ها یه جورایی دارن فرار می کنند.

از خودشون از رویاهاشون از دنیای اطرافشون. هر کس یه راهی رو پیدا می کنه."

 

خوب حالا درست یا غلط تو شدی راه فرار من!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

انقدر نگاهش کثیف بود که برای چند لحظه کوتاه تمام انسانیتم رو فراموش کردم.اونقدر مشمئز کننده بود که دیگه حاضر نیستم حتی یک لحظه از اون کوچه لعنتی بگذرم.

خدایا!چقدر زن بودن سخت.و هر قدر بزرگ تر می شم این قانون تلخ بیشتر بهم ثابت می شه. چقدر بگم مردند دست خودشون نیست تو باید مراقب خودت باشی. جامعه کثیف و از این حرفا.حق دادن تا چه حد؟

 ببینم آقا اگه برم تو گونی بی خیال ما می شی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

 

حضورت را برای من

سکوتی است 

که نفس ها را تنگ می کند

و مجراهای ذهن را مسدود

رویا ها می مانند

 و

 واژه هایی در هم

که خواب را حرام می کنند

بودنت کنار من معجزه است

که چگونه جای می دهی

 بزرگی ات را

در اتاق کوچک من

                          هر شب ؟

                                                                                 " آهای کولی آواره یادت باشه

                                                                                      هر تویی تو نیستی!"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

 

وقتی کمی دورتر

 تمامی جهان این است

                      که حوا به آدم سیب می دهد

همین نزدیکی

هنوز تمامی گناه این است

که در آغوش تو آرام بگیرم

و بگویم چه خسته ام

از شنیدن جنگل که تبر

                                 تبر

                                      می میرد

                                                        "  گراناز"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت   توسط مینا   | 

می نویسم پس از گمانم هفته ای که سخت گذست و ثانیه هایی پر از...

اگر اصرار تو نبود برای نوشتن و پر کردن این وبلاگی که نمی دونم از کجا آمد شاید هنوز هم روی آشتی با این قلم رو پیدا نمی کردم. ولی خوب که فکر می کنم می بینم لحظه هایی که نمی تونم بنویسم لحظه هایی ست که بیشتر در بند زیبایی و و دلنشینی کلام می شم تا مفهوم.در پی خوشایند دیگران هستم تا بیان حرف های دل و چه خوب گفت :"سخنی کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند"

این دو سه روزه یه جورایی حالم خوب نبود.یعنی اگر از خودم بپرسی می گم خیلی خوب بود اما مامانم انگار رگه هایی از افسردگی رو در من کشف کرده بود و مدام پاپی می شد که به نوعی از این حال و هوا درم بیاره.نمی دونست چه حال خوبی پوچ دونستن و خندیدن به دنیا و روزمرگی هاش.

فکر می کنم باید در مورد مصرف غذا های فرهنگی هم برنامه ریزی کنم و یه جورایی رژیم بگیرم.زیادیش گاهی اوقات جنون می آره.غرق شدن در کتاب آتش بدون دود که من رو به جایی می بره که نمی دونم و دیدن فیلم ننه گیلانه .خوندن مقاله هایی در مورد جنگ و سر زدن به وبلاگ های آشنا مدتی برام دنیایی ساخته که غربتش کمتر از اینجاست.

نمی دونم تو چی فکر می کنی اما تلخ یا شیرین باید با این کره ی گرد بچرخی و در دنیای واقعیت قدم بزنی دوست من! 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت   توسط مینا   |