نمی دونم چه بلایی داره سرم می آد. خودم رو می بینم که اینجا این گوشه ی دنیا می پلکم و هیچ چیز نیستم جز عالمی از شک .از تردید.
کجایی خدای پشت پنجره؟ بیا برام بگو سهم من از بودنم چی بود؟ سهم من از دوست داشتن؟از این کتاب ها و شعر های ... چه می کنی با من؟پس کی؟پس کجا می گذاری باور کنم که من هم می تونم فرمان این زندگی رو بچرخونم؟من هم اجازه ی بافتن این سرنوشت رو دارم؟
می ترسم. خیلی می ترسم.سرانجام این تردید به کجا می رسه؟ ایمان یا کفر؟
سردمه. خیلی سردمه!