تلخ بود مثل سیگارش...گاهی فکر می کرد نقابش براش پیدا می کنه. دیر فهمید که اونم یه دیوونه ی
بی نقابه
گس بود مثل دوست داشتن...نگاهشو گم کرد...
البته خیلی اهمییت نداشت !! فقط فکر می کرد...آره....گمونم این طور باشه
دستش رو گذاشت روی صورتش...حفره ی عمیق چشم هاش...
پ.ن
و رشک میبرم
به واژه ها که از درون
گلوگاهت را
بوسه میزنند
"اسماعیل خوئی"